*جلد دوم | فصل ۱*
صبحی پاییزی در ایلام. حسین، پنجاهوسهساله، سی سال است کشاورزی میکند. زمین دارد، محصول میفروشد و خانوادهاش را سیر کرده. امروز برای اولین بار میخواهد وام بگیرد؛ نه وام بزرگ، فقط برای سیستم آبیاری قطرهای که میداند محصولش را چند برابر میکند.
مسئول بانک میپرسد: ضامن دارید؟ میگوید زمینم. سند رسمی دارد؟ نه، عرفی است. پرونده بسته میشود: «متأسفم، بدون سند رسمی نمیتوانیم.»
**تحلیل:** در نگاه بانک، حسین وجود ندارد، نه چون صلاحیت ندارد، بلکه چون ضامنی که سیستم میفهمد ندارد. سیستم گذشتهی «رسمی» میخواهد و حسین سی سال سابقهی «غیررسمی» دارد. این دو زبان هم را نمیفهمند.
**جملهی کلیدی:** پول قرار بود فرصت را توزیع کند، اما فقط به کسانی رسید که قبلاً چیزی داشتند.
**سؤال برای شما:** چه چیزی دارید که برای خودتان ارزش دارد، اما در هیچ سیستم رسمی ثبت نشده؟
—
