جلد اول | فصل ۱۰
سال ۲۰۱۵، فرودگاه مهرآباد. خانمی هفتادساله از کرمان برمیگشت و خسته بود، اما لبخندی داشت که نمیرفت. گفت: «یک روز رفتیم باغ شازده. من که هفتاد سال دارم، چطور هفتاد سال ایرانی بودم و نمیدانستم باغ شازده وجود دارد؟»
این جمله ساده بود و نویسندهی کتاب آن روز چیزی نگفت. اما آن جمله با او ماند، چون یک بحران بزرگ را در خودش حمل میکرد: دیده نشدن، نه فقط از چشم دنیا، بلکه از چشم خودمان.
تحلیل: بسیاری از ایدههای بزرگ از یک لحظهی کوچک شروع میشوند، لحظهای که یک جملهی ساده یک سیستم را زیر سؤال میبرد. وایان از همین سؤال متولد شد، نه از یک مدل تجاری.
جملهی کلیدی: چطور هفتاد سال ایرانی بودم و نمیدانستم باغ شازده وجود دارد؟
سؤال برای شما: چه چیزی در کشور یا شهر خودتان هست که تازه کشف کردهاید و فکر کردهاید «چرا کسی نگفته بود؟»

