توماس و سینا: دو روی یک سکه

جلد اول | فصل ۲

توماس، مهندس نرم‌افزار آلمانی، به ایران آمد چون «هیچ‌کس نمی‌رود». در میدان نقش جهان ایستاد و به دوستش در برلین نوشت: «چرا هیچ‌کس به ما نگفته بود؟»

سینا، مهندس صنایع تهرانی، دو سال دنبال کار بود. آگهی استارتاپی در اصفهان را دید و فکر کرد «اصفهان؟ آنجا چه خبر است؟» نرفت. شش ماه بعد همان استارتاپ یک میلیون دلار سرمایه جذب کرد و سینا هنوز در تهران دنبال کار بود.

تحلیل: این دو داستان یک مشکل دارند. توماس از آن‌سوی دنیا فرصتی را دید که اطرافیانش نمی‌دیدند. سینا در همین کشور فرصتی را از دست داد که جلوی چشمش بود. اطلاعات هر دو طرف وجود داشت، اما سیستمی که آن‌ها را به هم وصل کند وجود نداشت.

جمله‌ی کلیدی: اطلاعات بود، اما سیستم توزیع فرصت نبود.

سؤال برای شما: کدام فرصت را «در شهر خودتان» دیرتر از یک غریبه دیدید؟

پیمایش به بالا