نشان بی نشان
داستانم تمامى نداردو توبی نامبی زماندر من تكثير مىشوىبىدريغ..نه نشانى دارى كه دنبالت بگردمنه نقشهاى كه دنبالت كنمدلم مىخواهد آشوب
داستانم تمامى نداردو توبی نامبی زماندر من تكثير مىشوىبىدريغ..نه نشانى دارى كه دنبالت بگردمنه نقشهاى كه دنبالت كنمدلم مىخواهد آشوب
هر روز از “تو” میشنومچرا این لعنتی دست از سرم بر نمیداردچندسال پیش کودکی به ناچار تن به زندگی داد،هر
چه سنگ شده این دلمامروز در خیابان به آدمها که نگاه میکردم دیگر هیچ کس را دوست نداشتم،نه مرد عابرنه
زن بازی آنقدرها هم که میگویند بد نیست من خودم یکبار زن بازی کردم خیلی بامزه بودزنی مرا گول زدگولش
داشتیم زندگیمان را میکردیمخنده خنده بادی آمددستش در موهای تو گیر کرددلم را بازی دادو بی صدا تو را برد.
چه سنگ شده این دلمامروز در خیابان به آدمها که نگاه میکردم دیگر هیچ کس را دوست نداشتم،نه مرد عابرنه