*جلد دوم | فصل ۸*
آرش، سیودوساله، رانندهی تاکسی اینترنتی در تهران است. هر روز از کنار برجهایی رد میشود که هر واحدشان میلیاردها تومان میارزد و فکر میکند: «کاش یک تکه کوچک از این شهر مال من بود.» اما برای خرید حتی کوچکترین آپارتمان یا سهام یک شرکت معتبر، آستانهی ورود برایش غیرممکن است.
یک روز، مسافری با گوشیاش نیم گرم طلا میخرد. آرش میپرسد چطور. همان شب با پنجاه هزار تومان، پولی که برای ناهار فردا کنار گذاشته بود، یکدهم گرم طلا میخرد. برای اولین بار در زندگیاش، صاحب چیزی است که فکر میکرد فقط برای ثروتمندان است.
**تحلیل:** توکنایزیشن دیوار «حداقل ورودی» را میشکند. اما همان دوست حسابدارش یک سؤال کلیدی میپرسد که بخش بعدی بر آن بنا میشود: «آیا این واقعاً همان طلاست، یا فقط یک عدد روی صفحه؟»
**جملهی کلیدی:** دسترسی آسان شده؛ اما آیا واقعی است؟
**سؤال برای شما:** اگر با مبلغ کمی میتوانستید مالک بخشی از یک دارایی بزرگ شوید، کدام را انتخاب میکردید؟
—
