جلد اول | پیشگفتار
وقتی اینترنت آمد، بسیاری فکر کردند بزرگترین انقلاب تاریخ رخ داده، و تا حد زیادی درست فکر میکردند. برای اولین بار کودکی در دورافتادهترین روستا میتوانست همان مقالهای را بخواند که استاد دانشگاهی در لندن میخواند.
اما چند دهه بعد، یک حقیقت عجیب آشکار شد: اطلاعات توزیع شده بود، اما فرصت نه. هنوز استعدادهایی بودند که دیده نمیشدند. هنوز روستاهایی بودند که کسی نامشان را نمیدانست. هنوز جوامعی بودند که ثروت از کنارشان رد میشد و هرگز در آنها نمیایستاد.
تحلیل: دانستن و توانستن دو چیز متفاوتاند. جوانی در کرمانشاه میتواند بهترین دورههای برنامهنویسی دنیا را ببیند، اما اگر به سرمایهگذار، مشتری و بازار وصل نباشد، دانشش به درآمد تبدیل نمیشود. اطلاعات شرط لازم فرصت است، نه شرط کافی.
جملهی کلیدی: ما فاصلهی اطلاعات را از بین بردیم، اما فاصلهی فرصت همچنان پابرجا ماند.
سؤال برای شما: آخرین بار کِی چیزی را «میدانستید» اما نمیتوانستید به آن «دسترسی» پیدا کنید؟

