جلد اول | فصل ۹
صاحبخانهی یزدی ده سال پیش، قبل از اتصال به شبکه، یک باور داشت که هیچوقت بلند نمیگفت: «این خانه یک بار است که باید با آن کنار بیایم. نه چیزی که ارزش داشته باشد.» فکر میکرد روزی باید آن را بفروشد یا خراب کند و خانهای «مدرنتر» بسازد.
سینا هم همینطور: وقتی یک بار فرصت اصفهان را از دست داد، فقط یک فرصت از دست نرفت؛ باورِ «بیرون از تهران فرصتی هست» هم کمرنگ شد.
تحلیل: این شاید عمیقترین شکل محرومیت از فرصت باشد: محرومیتی که در اقتصاد اتفاق نمیافتد، در ذهن اتفاق میافتد. مانع اقتصادی را میشود با پول برداشت. مانعی که در باور جمعی یک جامعه نسبت به خودش نشسته، فقط با دیدهشدن برداشته میشود.
جملهی کلیدی: وقتی فرصت نمیآید، باور هم نمیآید.
سؤال برای شما: چه چیزی دارید که سالها آن را «عادی» دانستهاید، اما شاید برای یک غریبه ارزشمند باشد؟

