جلد اول | فصل ۵
نرگس لیسانس جغرافیا داشت، با معدل خوب. چهار سال دنبال کار مرتبط گشت و آخرش در یک شرکت بازرگانی بیربط نشست. در همین چهار سال یک «نقشهی ذهنی» با خودش داشت: میدانست کدام مسیر زاگرس در کدام فصل چه منظرهای دارد و روستای کردنشین با لرنشین در معماری و غذا و موسیقی چه فرقی دارد. این دانش چهار سال هیچ ارزشی نداشت.
بعد دوستی خبر داد که یک عامل هوشمند دنبال راهنمای محلی میگردد. شش ماه بعد نرگس استعفا داد و درآمدش چند برابر شد.
تحلیل: نرگس در آن چهار سال چیز جدیدی یاد نگرفت. همان آدم بود با همان دانش. تنها چیزی که عوض شد، وجود یک «پل» بود. داستان او یک تصادف شانسی به نظر میرسد، اما سؤال کتاب این است: چرا میلیونها نفر باید منتظر یک تلفن تصادفی بمانند؟
جملهی کلیدی: مسئلهی نرگس کمبود مهارت نبود؛ کمبود اتصال بود.
سؤال برای شما: چه دانشی دارید که فکر میکنید «به دردِ بازار نمیخورد»؟
